کار کار کار
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠  

گاهی وقت ها اینطوری است.. روزت با یک ایمیل گند شروع می شود، با یک تلفن گندتر در همان رابطه ادامه پیدا می کند و با یک ایمیل گندترین پیش می رود. بعد باید همه ی این گندکاری ها را ول کنی و یک ساعت و نیم زنگ بزنی به جاهای مختلف که تو رو خدا محصولات ما را بخرید. حالم از این مدل بازاریابی به هم می خورد. خب من اگر می خواستم این کار را کنم که می رفتم مسوول بازاریابی و فروش می شدم یک جایی.

بعدش هم نگاه می کنم که اکثر پست های اخیرم را راجع به کار نوشته ام. چه می شود من را؟ 


کلمات کلیدی: هلند - نفرت
 
هلند - اروگوئه
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩  

بالاخره آخر جامی از خونه زدم بیرون که بازی هلند رو توی یه بار با بچه ها ببینم. هی هلند گل زد، هی ما دست زدیم و جیغ زدیم و شادمانی کردیم. بعد اومدیم تو خیابون ادامه ی جیغ ها رو رفتیم واسه ماشینایی که بوق زنان رد می دشن. خلاصه بعد از یک ساعتی سوار ترم 1 شدیم که می اومدتا سر خیابون اصلی. اونجا وایسادم منتظر ترم 16 که دو تا ایستگاه بیاردم بالا، تا در خونه. طبق برنامه باید 4 دقیقه بعدش تر م می اومد، اما من یه ربع وایسادم و دیدم که خبری نیست پیاده راه افتادم ...

بعد از هر بازی از پنجره می دیدم که پلیس چهارراه دم خونه رو می بنده و نمی ذاره ماشینا برن پایین. این دفعه هم دیدم که سر خیابون اصلیه پلیس وایساده و نمی ذاره که ماشینا بالا هم برن. یک عالمه مردم جمع شده بودن تو خیابون. به چهاراه بعدی که رسیدم، دیدم دو تا پلیس با اسب وایسادن سر چهارراه. خنده ام گرفته بود! بعد دیدم نه، دو تا نیستن، اقلن ده تا پلیسن روی اسب های بزرگ. اسب های بزرگ ها! پلیسا روی هوا بودن واقعن. بعد یهو اسبا شروع کردن دویدن و مردم شروع کردن فرار کردن. نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته. فقط چون اسبا توی خیابون عمود به خیابون اصلی می دویدن، من راهم رو ادامه دادم. نرسیده به چهارراه بعدی دیدم در یک آن یه زنچیره ی انسانی درست شد و نذاشتن مردم جلوتر برن. آمبولانس اومده بود و دور یه آقایی جمع شده بودن. از یکی پرسیدم چی شده، گفت حمله ی قلبی. داشتن سعی می کردن ضرابان قلبش رو برگردونن. بعد کم کم پلیسا اومدن، با سپر و باتوم و گفتن که بریم عقب. رفتیم عقب. از یکی شون پرسیدم پس من چه جوری برم خونه؟ هلندی جواب داد. باز رفتیم عقب و یهو دیدم مردم شروع کردن دویدن. باز نفهمیدم چی شده. همین جوری گیج داشتم می رفتم عقب که پلیسه تقریبن هلم داد که بدوم.... دویدم، ترسیدم و دویدم و مجبور شدم بپیچم تو همون خیابونی که اسبا داشتن توش می دویدن...

ترسیده بودم. از هر کس می پرسیدم چی شده نمی تونست انگلیسی جوابم رو بده. ترسیده بودم و پر از نفرت بودم. نمی دونم نفرت از کی. شاید از مردمی که اینجا، تو محله ی خارجی ها زندگی می کنن و همیشه دردسر درست می کنن. شاید از پلیسا که نمی فهمیدن من فقط میخوام برم خونه ام. شاید از همون مردم خارجی که دو کلمه انگلیسی نمی تونستن حرف بزنن. شاید هم از خودم، که هر چی باشه یکی از همون خارجی هام...

ترسیده بودم و برام جالب بود که واسه هیچ کدوم از مردمی که تو خیابون بودن هیچی مهم نبودن. با همین پلیسا و اسبا و دویدن ها هم داشتن حال می کردن. هیچ کس نبود که بخواد بره خونه اش. همه وایساده بودن تماشا و گاهی فرار. 

یه چیزایی هیچ وقت آدم رو ول نمی کنه، مثل جهان سومی بودن. مثل الکی خوش نبودن، مثل خاطره ها... پلیس با سپر و باتوم...