ماندنی می شویم!
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

هیچم هیجان زده نشید٬ من فعلن اینجام!

تازه دارم می رم کاراکاس.

بله!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
بازگشت
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  

پنج


چهار


سه


دو

یک

دوشنبه راه می افتم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
Cafe con leche
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  

دلم برای شیر قهوه های خوش عطری که دخترک ونزوئلایی هر وقت دلش می خواهد می آورد که غافلگیر شوم تنگ خواهد شد.

 


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
مورچه نامه
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  

حشره ها حمله کرده بودند! مورچه های بزرگ بالدار و بی بال. واقعن بزرگ٬‌ اندازه ی عمه مورچه توی مورچه و مورچه خوار. کف زمین ها پر بود. می گفتند به خاطر باران است.


********


به نظر می رسد امروز اعتصاب داریم! کلی کارگر جمع شده اند اینجا و نماینده های سندیکا برای شان سخنرانی می کنند. ترسناک است این همه جمعیت کنار هم. در ست عین جماعت مورچه ها که ترسناکند.


********


جای خوبی رفتیم این آخر هفته. می نویسم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
ساعت 6
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧  

عاشق اون لحظه ام که کوله ام رو بندازم رو دوشم و از در بزنم بیرون سمت دفتر بالا که سوار سرویس بشم. اگه یه نم بارون (!) هم زده باشه و هموا یه کمی خنک تر شده باشه هم که دیگه هیچی.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
باز هم آخر هفته
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧  

صبح یک شنبه است. ونزوئلایی ها تعطیل اند و ما سر کار. (فکر کنم ما خود آزاری داشته باشیم که روز تعطیل که هیچ کاری نیست می آییم سر کار!). امروز لباس فرم نپوشیده ایم و هر کس یک رنگ است.


********


دی شب توی شهر چرخ زدیم. سر تا سر یکی از بلوار ها مردم ماشین شان را پارک کرده بودند٬‌ در ها را باز گذاشته بودند٬ صدای موسیقی شان را بلند کرده بودند و هر دسته یک یخدان کنار ماشین گذاشته بودند که پر از آبجو بود. همین که از کنارشان رد می شدی شادی سرایت می کرد به همه ی وجودت. این هم از شنبه شب های شهر ما.


********


ما قعلن در وضعیت در به دری به سر می بریم! صاحب خانه ی قبلی ما را بیرون انداخته و صاحب خانه ی جدید ما را راه نمی دهد! علی الحساب یکی از بچه ها که رفته ایران مرخصی کلید خانه اش را به ما داده٬ دستش درد نکند.


********

یک چیز هایی را نمی شود گفت٬ ولی بعضی ها هستند که خیلی حرص من را در می آورند بس که غر می زنند! خب من هم کم غر نمی زنم٬ اما انصافن به هر خرده ریزی هم غر نمی زنم. به چیزی غر می زنم که کمی ارزش داشته باشد!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
پراکنده های آخر هفته
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧  

چقدر انرژی دهنده است بعضی از این آهنگ های اسپانیایی. آدم که گوش می کند کلی تصمیم های جدید می گیرد. کلی کار می خواهد انجام دهد. مثل من که الان تصمیم گرفتم اسپانیایی را فول شوم به سرعت!
 
*********
کف خیابان ها پر از مانگوهای رسیده شده است. یخجال ما هم پر از مانگو است. آدم غرق مانگو می شود اینجا!
 
********
باورم نمی شود تو اینجا بوده ای. با هم اینجا بوده ایم. با هم مسافرت رفته ایم اینجا! همه چیز مثل یک داستان شیرین عجیب است. دلم می خواهد دوباره کتابش را بخوانم و بیشتر مزمزه اش کنم.
 
********
ماه جان و نازبارون جان٬ دیشب خوابتون رو دیدم. کلی بغلتون کردم!


********
آسمان همان طور آبی است و پر از ابرهای سفید کپلی که توی کارتون ها می بینیم! من هم همان طور خوب خوبم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
مریدا
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧  

ما رفتیم تا حوالی بهشت و برگشتیم! رفتیم تا آخر دنیا ...

 


 
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦  

ما دیروز تعطیل بودیم.
ما دیروز که تعطیل بودیم به شهر رفتیم.
ما با مینی بوس شرکت به شهر رفتیم.
ما در مینی بوس شرکت آهنگ های ایرانی گوش دادیم و دست زدیم.
بعضی از ما با آهنگ های ایرانی و دست زدن ها رقصیدیم.
ما تا به شهر رسیدیم بستنی خوردیم.
ما در شهر فروشگاه های زیادی دیدیم.
ما از فروشگاه ها چیزهای زیادی خریدیم.
چیزهای زیادی که ما خریدیم٬  لباس و کفش و کمربند و گردن بند بود.
ما در شهر کلی خوراکی فروشی های معروف دیدیم.
ما در شهر ساندویچ خوبی خوردیم که پر از سبزیجات مختلفی بود.
ما در شهر سینما هم دیدیم.
ما در شهر حتا سالن بولینگ هم دیدیم.
ما چون کسی نبود همراهی مان کند در این جاها٬ گذاشتیم بعدن این جاها را با حمیدمان برویم.
ما در راه برگشت از شهر برای همه ی مینی بوس آبمیوه خریدیم٬ نمی دانیم به چه دلیل.
 ما امیدواریم دوباره بتوانیم به شهر برویم.
ما خوشحالیم که گاهی به شهر می رویم.
اما راست راستش ما کمی خوشحالیم که در شهر زندگی نمی کنیم.
ما اینجایی را که زندگی می کنیم٬ با اینکه خیلی کوچک است٬ دوست می داریم.
ما اینجا هوای تمیز و آسمان آبی داریم.
ما شب ها هم اینجا آسمان پر ستاره داریم.
ما اینجا یک عالمه گل و گیاه و درخت عجیب داریم.
ما اینجا کلی پرنده های عجیب می بینیم٬ از چیزهای شبیه گنجشک زرد (شاید هم قناری) بگیرید تا مرغ مگس خوار.
ما همین چند هفته یک بار شهر رفتن ها برایمان کافی است.
ما همچنان خوشبختیم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
لحظه
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦  

نمی دونم روزا دارن کوتاه تر می شن یا بلند تر.
نمی دونم هوا داره گرم تر می شه یا خنک تر.
نمی دونم دارم لاغر تر می شم یا چاق تر.
نمی دونم دارم حسته تر می شم یا سر حال تر.
نمی دونم دارم دلتنگ تر می شم یا شاد تر.
نمی دونم دارم بیشتر می خورم یا کم تر.
نمی دونم روزام مفید تر می گذره یا خالی تر.
نمی دونم اینجا رو بیشتر دوست دارم یا کمتر.

همه چیز همینه که هست. همینه که همین الان هست. و این قدرت هر مقایسه ای و هر قضاوتی رو از آدم می گیره. و همینه که خوبه. همینه که دنبالش بودم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
سرما
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦  

دلم می خواهد حرف بزنم. باید حرف بزنم تا بفهمم چه فکر می کنم. باید حرف بزنم تا بدانم دور و برم چه خبر است. باید حرف بزنم تا خودم را پیدا کنم. شاید هم باید کار کنم. باید هر چه زود تر احساس کنم وجودم فایده ای دارد. ولی می دانم که بعد٬‌ باز هم باید حرف بزنم. یک چیز دیگر هم هست: باید حرف هم بشنوم. حرف درست و حسابی! حرفی که چیزی اضافه کند به وجودم. که به فکر فرو ببردم. نمی دانم کسی اینجا پیدا می شود که دو کلمه حرف حسابی بزند.


اینجا همه ی اتاق ها سرد است. من با ژاکت می گردم و همه٬ اگر خجالت نکشند مسخره ام می کنند. من در دو وجبی خط استوا مانده ام بی آفتاب و گرما٬ و هی می لرزم. باید اینها را هم به کسی بگویم.


دی شب هی سایت اسکار را Refresh می کردم که از نتایج با خبر شوم. به خاطر کینه ی دیرینه ام از تلویزیون اصلن سراغش هم نرفتم٬ و هی نتایج را برای حمید ایمیل می زدم! نمی دانم اینجا اصلن کسی فهمید دی شب مراسم اسکار برگزار شد یا نه! همین است که می گویم دلم می خواهد حرف بشنوم.


آری٬‌ بعضی چیزها هست که ربطی به این گوشه و آن گوشه ی دنیا ندارد. مثل تنبلی من! مثل میل شدید من به تنهایی و همزمان به ارتباط. مثل حرف های خاله زنکی اطرافیان٬‌ مثل فضولی ها و راه حل دادن های شان ...


باید زودتر کارم را شروع کنم...


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
weekend
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦  

آخ که چقدر دلم برای یک روز تعطیلی لک زده بود. برای خواب و بیداری صبح و هی غلت زدن و پا نشدن. ولی وقتی پا شدم فهمیدم چرا رخوت صبحگاهی ام کم مزه داد. اینجا خونه مون آفتاب نداره و این واسه من که سه ساله از آفتاب خونه ی نارنجی مون انرژی می گیرم خیلی دردناکه! تو هوای سی و خورده ای درجه زندگی کنی٬ اون وقت یه جو آفتاب نداشته باشی؟!

به هر حال امروز تعطیلم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
جل الخالق
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦  

کسی باورش می شه که مریم تصمیم بگیره بدوه؟ اونم کی؟ وقتی توی سرویسه و داره می رسه خونه! یعنی بعد از کار؟ یعنی واقعن ممکنه؟
بله٬‌ ممکنه! و این جاست که می گن جل الخالق!
 
*******

 امشب شام رفتیم بیرون. یه جایی که آدم واقعن احساس می کرد توی آمریکای جنوبیه! یه عالمه دکه کنار خیابون که تو پیاده رو میز و صندلی چیده بودن و ساندویچ می دادن٬ با انواع سس ها. 

شام آمریکای جنوبی


 

*******

 خوشحالم! بدون هیچ دلیلی٬ بدون اینکه هیچ کار خاصی انجام بدم. حس فوق العاده ایه که هر روز صبح که از در خونه میام بیرون با هوای خنکی که نفس می کشم وارد وجودم می شه.
 
*******
 
خانم های محترم٬ خب چرا حسودی می کنین؟ حالا خوب شد؟ این خانومه ۴ روزه که مریض شده و نمیاد کارای خونه ی ما رو انجام بده. همه چی بماند٬‌ لباس تمیز نداریم بپوشیم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
روزمرگی
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦  
به کار از ساعت ۷ صبح تا ۶ بعد از ظهر اضافه کنید کلاس زبان ۶ تا ۸ شب را و وضع من را بفهمید!
کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
سفرنامه 2
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦  

سن کارلوس شهر کوچکی است، همه می گویند ده است. خانه ی ما توی شهرک قشنگی باخانه های ویلایی است. اتاق کوچکی دارم که سقفش چوبی است و پنجره اش، ولی کل خانه نور ندارد. خانمی هر روز می آید ظرف ها را می شوید و خانه را تمیز می کند. لباس ها را هم می شوید و اتو می زند. از این بابت خبال همه راحت که هیچ کاری در خانه ندارم! می ماند یک غذا خوردن که فعلن با ژامبون و اینها سر می کنم. اینجا لبنیات پیدا نمی شود. من شانس آوردم و یک پاکت شیر خریدم! خامه که هیچ، کره ها نمک دار است و ماست ها میوه ای. فقط یک پنیر خامه ای خوشمزه پیدا کردم که شاد شدم!

امروز سومین روزی است که سر کار هستم. همه مهربانند! اگر معجزه ای می شد و این اسپانیایی را با این لهجه ی وحشتناک ونزوئلایی یاد می گرفتم تقریبن دیگر مشکلی نبود.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
سفر نامه
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦  

ساعت 2 صبح:

وارد سالن ترانزیت که می شوم، برای حمید و پدر و مادرم که پشت شیشه ها ایستاده اند که دست تکان می دهم، مهر خروج که می خورم و دیگر نمی بینم شان، تازه می فهمم واقعیت ماجرا را!

ساعت 10 صبح:

در اتاق کوچکی گوشه ی رستورانی در فرودگاه که تاریک و صمیمی است صبحانه ی مفصلی می خوریم و طلوع آفتابی سرخ و غبار آلود را تماشا می کنیم. و سعی می کنیم نشنویم صحبت های تهوع آور ایرانی های فرنگی اطراف را که همه خدای همه چیزند و ایران ایران شان مربای آلبالو به آن خوشمزگی را زهر مار می کند به آدم!

ساعت 3 بعد از ظهر:

اقیانوس اطلس را جلو می رویم و زیر پای مان پر از ابر های تکه تکه سفید است. ابن 12 ساعت به چشم بر هم زدنی گذشت. فقط خوردیم و خندیدیم. آدم های عجیب همه جوره، تکنولوژی های ساده ی ناشناخته، حس غریب یک گوشه ی دیگر دنیا بودن.  

ساعت 6 بعد از ظهر:

هنوز از توی هواپیما نشستن خسته نشدم! تصورش خیلی خسته کننده بود، اما حالا راحتم، سبکم و شاد. و صد البته هنوز کمی نگران از ناشناخته ها و دلتنگی ای که می دانم سر و کله اش کم کم پیدا خواهد شد.

ساعت 9 شب:

سر ظهر باشه و هیچ کاری نداشته باشی جز این که صندلیت رو بخوابونی و یه بالش بذاری زیر سرت و یه چشم بند روی چشمات و یه هدفون روی گوشات و پتو رو تا زیر چونه ات بکشی و موسیقی گوش بدی...راضی ایم از این لوفت هانزا! (بماند که ما را هیچ تحویل نمی گیرند!)

ساعت 11 شب:

3 بعد از ظهر اینجاست که بالاخره می رسیم. مانده 4 ساعت مسافرت با ماشین تا خانه

....

همه ی سفر یک طرف و این 4 ساعت کشنده یک طرف. جاده ها صاف و صوف اند، فقط دو تا اشکال کوچک دارند: هیچ چراغی ندارند و پر از ماشین های سنگین اند! احتمالن بار نصفشان هم کوکائین و اینهاست!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
شگفتی
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦  
از همه عجیب تر این اختلاف ساعت است و بعد هم این زبان اسپانیایی که هیچ نمی فهمم!
کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی