مدیر عزیزم
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧  

می گوید از پشت میز کارت که بخواهی تکان بخوری باید به من خبر بدهی.
می گوید نهارت را پشت میز کارت می خوری.
می گوید اینجا کشور آزادی است٬ ولی ما ایرانی هستیم.
می گوید بیرون کارگاه هر کاری دلت می خواهد بکن٬‌ البته حواست باشد که هر کاری بکنی به اسم ایرانی ها تمام می شود.
می گوید همه که مثل من فکر نمی کنند٬ برایت حرف درست می کنند.
می گوید هر مشکلی داشتی فقط به خود من بگو.
می گوید امیدوارم تصمیم بگیری بمانی و شوهرت هم بیاید پیشت.
 
همه ی این ها را می گوید٬ چون من شادم. چون من خوش اخلاقم. چون من می خندم. چون من زیبا هستم. چون من از همه چیز راضیم. چون من غر نمی زنم. چون من پاچه نمی گیرم. چون من شکایت نمی کنم. چون من دعوا نمی کنم. چون من شوهر ی دارم که اجازه داده تنها اینجا بیایم. چون من شوهری بالای سرم نیست که امر و نهی ام کند. چون من آزادم. چون من زیر بار هیچ اجبار بی خودی نمی روم. چون من دارم زندگی ام را می کنم. چون دارم از زندگی ام لذت می برم. چون کاری به کار هیچ کدام شان ندارم. چون اجازه نمی دهم از لحظه لحظه ی زندگی ام سر در بیاورند.
خلاص تان کنم٬ یک کلام:


چون من زن هستم!


(ملیکا و طناز عزیزم که اینجا را می خوانید٬ یک وقت کار و دوستی مان را قاتی نکنید! این حرف ها فقط درد دل های یک دوست است٬ نه بیشتر!)


کلمات کلیدی: ونزوئلا - نفرت
 
وطن در غربت!
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦  

چقدر لذت بخش است که این فرهنگ اصیل ایرانی هر جا می رویم دنبال مان است و یک وقت خدای ناکرده رها مان نمی کند.

من چقدر خوشبختم که این همه ایرانی با فرهنگ دور و برم دارم که یک وقت احساس دلتنگی نکنم برای وطن (!).

خیال همه راحت که به میزان کافی حرف و حدیث و فضولی و این جور چیزها داریم خدا را شکر. هیچ نگران نباشید.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - نفرت
 
تماس بی پایان
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦  

دختری که فعلن در اتاقش هستم روزی دو تا چهار بار با ایران صحبت می کند. هربار بیشتر از یک ساعت! الان حتا من هم در جریان جزئی ترین اتفاقات خانواده شان هستم. لحظه به لحظه ی اتفاقات را می پرسد٬ می شنود٬ نظر می دهد٬ بعدش هم برای من تعریف می کند! می گویم انقدر درگیر نشو٬ از دست تو که کاری ساخته نیست. اما خوب می دانم چنان لذتی از این صحبت ها می برد که حاضر نیست با هیچ چیز عوضش کند. یاد شخصیت های میلان کوندرا می افتم و صحبت کردنش به نظرم به نهایت اروتیک می آید. با چنان ولعی ادامه ی ماجرا را می پرسد و شاکی می شود که چرا برایش کامل توضیح نمی دهند٬ که گاهی حالم بد می شود. هدفون ها را می چپانم توی گوشم٬ اما باز هم می شنوم.

چقدر خودمان را بندی* اتفاقاتی کرده ایم که ذره ای به ما ربط ندارند. چقدر اسیریم٬ چقدر سنگینیم٬ چقدر فربه٬ چقدر گوشتالو ...

* با اجازه از جیران


کلمات کلیدی: ونزوئلا - نفرت