sunny sunday

هوا از صبح به طور وسوسه برانگیزی آفتابی بود. هر کاری کردم دیدم نمی تونم تو خونه بند شم. بار و بندیلم رو جمع کردم که برم ساحل درس بخونم!!! با یک کتاب اضافی که اگه حس درس خوندن نداشتم بیکار نمونم. از در که پامو گذاشتم بیرون چنان بادی می وزید که کوله ام رو که روی یه شونه ام بود داشت با خودش می برد. و آسمون سیاه شد و بارون شروع شد. دست از پا دراز تر رفتم از سوپرمارکت همون بغل یه چیزی خریدم و برگشتم خونه. لباسام رو که عوض کردم چنان آفتابی شده بود که بیا و ببین!

/ 1 نظر / 6 بازدید
مهرنوش

آخی اشکال نداره فردا برو :)