من و ذهنم

نه، دنیا که به آخر نرسیده، اما خیلی گرم است. سنگین قدم برمی دارم زیر این تیغ آفتاب. نه فقط وزن کوله پشتی ام، که وزن یک خروار بی انگیزگی هم روی دوشم و یک بغض دائمی توی گلویم، سنگینی می کنند.

مثل هیشه های دیگر که راه می روم ذهنم هم راه می افتد برای خودش...

******************

- نیم ساعت دیر اومدی!

* دیر خوابیدم، نتونستم به موقع بیدار شم.

- به حمید بگو که یادش نره...

* گفتم دو بار... بازم می گم، چشم.

_ سه روزه زنگ نزدی به ما!

*‌ پریشب تا دیر وقت بیرون بودیم، دیشب سرم درد می کرد، امشبم که زنگ زدم دیگه.

_‌ حالا چه اصراریه که از ایران بری؟

*‌ نمی تونم اینجا رو تحمل کنم...

*********************

همین طور راه می روم و ذهنم هم برای خودش می رود. به ذهنم هی می زنم که کجا؟ تا کی از طرف دیگران سوال می پرسی از من و جواب پس می دهی از طرف من؟ بس کن! من مجبور نیستم به هیچ کس جواب پس دهم. من همینم که هستم. من کاری را می کنم که به آن باور دارم. به هیچ کس هم ربطی ندارد. ذهنم پوزخند می زند که یعنی  "حرف مفت می زنی." که یعنی "خوب می دانی که تا آخر عمرت جواب پس می دهی به آنهایی که خودت می دانی." که یعنی "اصلن خودم از طرف آنها بازخواستت می کنم، دعوایت می کنم، تنبیهت می کنم. و تو مجبوری سرت را پایین بیندازی و بغض کنی و هیچ نگویی. حالا هی به راه رفتن من گیر بده."

مثل همیشه های دیگر که راه می روم حواسم را می دهم به این که امشب چه کنیم و شام چه بخوریم و چه باید بخرم و همین چیزهایی که ذهنم بی خیال ماجرا شود. او هم بازی را خوب بلد است، زودی ماکارونی را برای شب ردیف می کند و خرید قارچ و دوغ و خامه ی صبح. حوصله اگر داشته باشد کتابی هم برایم ورق می زند. گاهی اوقات حتا چیزی هم می نویسد. یک وقت هایی هم که خیلی تحویل مان بگیرد لحظه های عاشقانه ای را هم پاداش می دهد. بعد با هم آشتی می شویم دیگر و می فرستمش هوا خوری. اوووه! حالی می برد. از آخر هفته و جمع شدن با دوستان بگیر تا سفر آخر تابستان و این که سال بعد این موقع کجاییم،‌ همه با جزئیات. هر دو از زمین فاصله گرفته ایم و کیسه ی خرید ها به بغل کلید می اندازیم توی خنکی خانه. چرخی می زنیم و شربتی می خوریم. من را می فرستد دراز بکشم و خودش هم لم می دهد به رویا بافی...

* الو... سلام... ببخشید... پریشب تا دیر وقت بیرون بودیم، دیشب سرم درد می کرد...

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
مهرنوش

با نا امیدی اومدم به وبلاگت.فکر کردم بازم ننوشتی.پست جدید دیدم خوشحال شدم. دوست دارم نوشته هاتو خیلی.خودتو هم.

سحر پاکمهر

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم کاش خدا آدمای مثل تو رو بیشتر خلق می کرد[لبخند]

nazbaroon

my little friedn joon, harja beri asemoon hamin range, faghat tonaalitateye rangha fargh mionek

اشرف

منم اين روزا همه اش به رفتن فكر مي كنم. ولي واقعا راهش اينه؟

جیران

لعنت!!!! شاهکار بود دختر...بنویس...

ماه رقصان

چه متن خوشگلی... چه تاثر گذار.. چه ادبی.. چه خوب... چه بد... چه حیف...

FarNice

پس تویی همون مریم گلی خودمون ... از اونجایی که کلی آشنا دیدم تو لیست دوستات باید حدس میزدم ... مریم هنوز شعرتو دارم. یادت میاد ؟ چندروز پیش, خیلی هم نیست.. شاید 7 روز پیش داشتم فکر میکردم شعرتو بزارم تو وبلاگم بگم هر کی تو این شعر نام برده میشه خودش خودشو معرفی کنه. شعرتو هنوز خیلی دوست دارم. شاید من اومدم بیرون و اون فضا برام همونجوری انگار یخ زده. مونده. بعد فکر کن بعد از این همه فکر کردن به تو و اون موقع ها و مار شازده کوچولو , یه نفر با موهای قرمز بیاد آدمو اد کنه. بعد ببینی نه... واقعن 12 سال گذشته ....