مبادا که ترک بردارد...

یک وقتی به خودت می آیی که توی دنیای به این بزرگی تک و تنها شده ای. نه این که دوست و آشنایی نداشته باشی. داری، خیلی هم داری، هر روز هم بیشتر از دیروز داری، ولی تنها شده ای.

یک وقتی به خودت می آیی که دور شده ای، کمرنگ شده ای، فراموش شده ای، حتا حذف شده ای. اتفاق های ریز و درشت زندگیت را باید هی برای خودت تعریف کنی. باید خودت خوشحالی کنی، خودت اشک بریزی. بعد هی سنگین تر می شوی، هی ضخیم تر می شوی، هی تیره تر می شوی... بس که همه چیز را باید برای خودت نگه داری و از همه بیشتر خودت را نگه داری، محکم!

می دانی بی نهایت آدم هستند که دوستت دارند، که خیلی دوستت دارند، که به فکرت هستند، نگرانت هستند. اما تنهایی شوخی ندارد. تنهایی دوست داشتن و به فکر بودن و نگران بودن سرش نمی شود. تنهایی، سرد و جدی، بساطش را پهن می کند. تنهایی قوی است، بازوهایش را حلقه می کند دورت و فشارت می دهد. تو صدای استخوان هایت را می شنوی و دلت ضعف می رود از درد و نفس عمیق می کشی و دندان هایت را به هم فشار می دهی و توی چشم هایش نگاه می کنی، با چشم های اشک آلودت. نبرد نابرابری است. تمامی هم ندارد، برنده و بازنده هم.

..............................

حال من خوب است، فقط تنها هستم. این را می گویم چون واقعن تنها هستم. چون مدت هاست که حرف نزده ام، ننوشته ام، خودم را تعریف نکرده ام. 

حال من خوب است. زندگی ام سبک می گذرد و آرام. مثل یک نهر خیلی باریک اول بهار. سبک، آرام، ساکت. خیلی ساکت. 

حال من خوب است، فقط تنها هستم.

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
بهنام

من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر کسي مي خواهد وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانة ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر خانة دوست کجاست؟

بهنام

دلتنگ خنده هاي بهارانت در کوچه خزان زده دلم،نگاه مهربانت را به انتظار نشسته ام.يک شب از کوچه خيالم بگذر شايد عطر گيسويت خواب پريشانم را التيام ببخشد

مهرنوش

خوشحالم حالت خوبه عزیزم، اینجا هم اگه بودی احساس تنهایی می کردی، چون آدم اینجا نمی شه حالش خوب باشه!و وقتی حالت خوب نباشه حتی حرف هم که بزنی تنهایی! * " زندگی ام سبک می گذرد و آرام...." چقدر دلم می خواد این حس رو تجربه کنم مریم!

اشرف

مريم جون من كارت دارم نمي دونم فيس بوك هستي يا نه اگه هستي آي دي تو برام ايميل كن تا بتونم باهات تماس بگيرم. ببينم اصلا منو يادت مياد؟

جیران

ماها با این تنهاییه زاده می شویم.انگار همیشه بخشی از وجودمان است.ماها همیشه تنهاییم...چقدر خوب حس میکنم حست رو عزیزم...

نازی

مریم. من میگم تنهائی رو ول کن بذار بره. هزار تا چیز هست که میشه بهش فکر کرد. برو کلاس عکاسی، کلاس رقص، برو تو خیریه کار کن. بز از عکس هایی که عکاسی کردی آلبوم درست کن، تو که اینتوری ن بودی، بازار تنهایی بره اونجائی آدمها بهش احتیاج داران، تو با اون ژاکت رنگی رنگی هیچوقت تنها نیست عزیزم :)