2012

سه روز تمام را با مهدی و نگین گذراندم. خوش گذشت، هر لحظه اش خوش گذشت و این برای من عین زندگی در خود بهشت بود. این که از ایستگاه قطار دوستهایم را بردارم، قهوه ای بخوریم، وسایل شان را بگذارند خانه و بزنیم بیرون تا نصفه شب. این که توی شهر بچرخیم و دوستانم از همه چیز تعریف کنند. این که کنار ساحل راه برویم، باد بخوریم و برویم بالای اسکله، بیشتر و بیشتر باد بخوریم، یخ بزنیم، اما لذت ببریم که کنار هم هستیم. این که همه ی خوردنی ها و نوشیدنی هایی که می شناسیم و نمی شناسیم را امتحان کنیم. این که میلک شیک برگر کینگ بگیریم و برای خودمان کوکتل درست کنیم و مست شویم! این که بازی کنیم،‌حرص بخوریم از دست هم، داد بزنیم سر هم، و دست آخر غش غش بخندیم. این که آتش بازی سال نو تماشا کنیم و ذوق کنیم. این که هلندی های سرخوش را تماشا کنیم که روز اول سال می روند دریا شنا می کنند. این که زیر باران دنبال ایستگاه ترم بگردیم و تا لباس زیرمان خیس شویم. این که هزار بار به هم بگوییم چقدر از کنار هم بودن مان خوشحالیم، چقدر روزهای خوبی گذراندیم.

انگار هفته ها تعطیل بوده ام و خوش گذرانده ام با دوستهایم. انگار زمان ایستاده بود تا می توانیم بیشتر لذت ببریم. شروع دل انگیزی بود. 

چقدر دلم برای این دوست هایم تنگ شده است. چقدر دلم برای همه ی دوستهایم تنگ شده است..

/ 1 نظر / 12 بازدید
یاسی

عزیزم من تازه اومدم بیرون و هیچی بلد نیستم [خجالت] دربدر پی دستور کوکتل بودم تو اینترنت که خیلی عجیب بود میشه یکی دو تا کوکتل یاد من بدی؟ ممنون میشم [خنده]