باز هم آخر هفته

صبح یک شنبه است. ونزوئلایی ها تعطیل اند و ما سر کار. (فکر کنم ما خود آزاری داشته باشیم که روز تعطیل که هیچ کاری نیست می آییم سر کار!). امروز لباس فرم نپوشیده ایم و هر کس یک رنگ است.


********


دی شب توی شهر چرخ زدیم. سر تا سر یکی از بلوار ها مردم ماشین شان را پارک کرده بودند٬‌ در ها را باز گذاشته بودند٬ صدای موسیقی شان را بلند کرده بودند و هر دسته یک یخدان کنار ماشین گذاشته بودند که پر از آبجو بود. همین که از کنارشان رد می شدی شادی سرایت می کرد به همه ی وجودت. این هم از شنبه شب های شهر ما.


********


ما قعلن در وضعیت در به دری به سر می بریم! صاحب خانه ی قبلی ما را بیرون انداخته و صاحب خانه ی جدید ما را راه نمی دهد! علی الحساب یکی از بچه ها که رفته ایران مرخصی کلید خانه اش را به ما داده٬ دستش درد نکند.


********

یک چیز هایی را نمی شود گفت٬ ولی بعضی ها هستند که خیلی حرص من را در می آورند بس که غر می زنند! خب من هم کم غر نمی زنم٬ اما انصافن به هر خرده ریزی هم غر نمی زنم. به چیزی غر می زنم که کمی ارزش داشته باشد!

/ 8 نظر / 5 بازدید
بی نام

خوش بحالتون...! البته اگه حوصله اینطور دربدری بامزه اونم تو آمریکای جنوبی را دارید. من که حسودیم می شه.

ماه رقصان

قسمت سرایت شادی اش آی بهم چسبید!

مکین

ها اون هرچی می‌خواین می‌پوشین‌ش آی می‌چسبه نه؟

مریم صفا

به مکین: فکر کن به جای اون کفشای گنده و سنگین ایمنی سیاه یه کتونی سبک سفید می پوشی که می شه باهاش پرواز کرد! به ماه رقصان: باور کن اینا همه اش شادن. همه اش! و ایرانی هم خوب غر می زنن, خوب! به بی نام: حوصله نداشته باشیم چیکار کنیم؟ شما این نام تون رو هم بنویسین بد نیست ها!

مریم صفا

ایمانی مهر, تو اصلن نوشته های اینجا رو می خونی؟!!!

مریم

مرسی که به من سر زدی، گاهی در پس خاطرات خوب، خاطرات بد هم چشمک می زنند. برای همین می خوام پاکشون کنم

جیران

عزیزم.خوشحالم که خوشحالی...می بینی؟ایرانی گریزی من داره کم کم بهت سزایت می کنه...[ماچ]