بازگشت

و الان دارم از گرسنگی می میرم! رفته ام سر یخچال و یک نصفه خیار بزرگ خورده ام (اینجا خیارها نیم متری هستند تقریبن) و حالا دارم غش می کنم! 

 

و کلی ماجرای ریز و مسخره هست که باید بنویسم. مثل اینکه سرکار همیشه یک جعبه پر از شکلات و آبنبات و اسمارتیز و این خرت و پرت ها داشتیم که همه ازش می خوردند و پرش می کردند. بعد یک روز که من غایب بودم تصمیم گرفته می شه که سلامتی و اینا! فرداش که من بر می گردم می بینم جای جعبه ی همیشگی یه بشقاب هست پر از خیار و هویج و کرفس! البته که من خوشحال ترم!

و اینکه یک روز می روم پیش خانم آبدارچی (خانم آبدارچی قبلی که آن همه دوستش داشتم رگهای قلبش گرفت و رفت!) که برای من ناهار نیمرو با پنیر درست می کنی؟ و او می ماند توی رودربایستی و درست می کند. و بعد البته که همه حسودی شان می شود به من و به نظر اعتراضی هم می کنند که چرا من انقدر تحویل گرفته شده ام. هفته ی بعدش پلو می پزم برای خانم آبدارچی و کلی حال می کند.

 

همین هاست... زندگی این روزهایم خلاصه شده در همین خرده ریزها. ولی همین ها را هم می نویسم، بیشتر می نویسم.

/ 12 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماه رقصان

قشنگ جان کلی وقت بود ( از وقتی گوگل ریدر اینجا فیلتر شد) نخونده بودم نوشته هاتو شاد دشم هنوز می نویسی. آره همیسن ریزه کاری ها رو هم بنویس خوبه هم لذتبخشه و هم /ارامش بخش خوش باشی

corona

بعد از یک ماه امیدوار بودم نوشته جدیدی ازت بخونم و از حال ات با خبر بشم. بی این تاچ عزیزم [لبخند][گل]

saman

خیلی زیبا مینیویسی من کارتونیست هستم اگه خواستی بهم ایمیل بزن با هم همکاری کنیم من میکشم تو بنویس همینجا تو مداد سبز سامان صولی

Azadoo

nisti kheyly vaghte! [لبخند]

فاطمه

سلام نوشته هات خیلی با حال. من تا اردیبهشت 91 را خواندم.موفق باشی

مینو

دلم تنگه واسه نوشته هات

مرمر

نوشتن خوبه همیشه... البته گاهی یه کم انگیزه هم میخواد..

مرمر

بازگشت کم رنگی بود...

مرمر

ای بابا... بنویسین از خودتون خب.... همون چیزهای کوچیک و خرده ریز

مرمر

نمی دونم شاید جای دیگه ای می نویسین....