من و توت فرنگی

دستام بوی توت فرنگی می ده. انقدر که توت فرنگی و خامه درست می کنم.

بهار که می شد مامان شاگردم دو تا لیوان توت فرنگی و خامه می آورد تو استراحت بین درسا بخوریم. کل سال رو می رفتم بهش درس می دادم به عشق توت فرنگی و خامه ی بهار.

سه سال می گذره از اون روزا و من که دلم برای عصرهای آفتابی و خنک اون روزا تنگ شده، بالاخره رفتم سراغ بسته های توت فرنگی و یواش نگاشون کردم. من هیچ وقت توت فرنگی نخریده بودم و مثل نقاشی کردن، که جرأتش رو نداشتم و اینجا بارها مجبور به انجامش شدم، غلبه کردم به ترسم و یه بسته توت فرنگی گذاشتم تو سبد خریدهام.

حالا دستام بوی توت فرنگی می دن!

/ 2 نظر / 6 بازدید
مهدی

مطلب جالبی دارید همه مطالبت رک و صادقانه است خوشحال میشم بهم سری بزنید

مهرنوش

به به!پس دکتر شده دوستم [چشمک] کیف می کنم از لذت هات می خونم کلا نوشته هات خیلی به دل میشینه! هفته دیگه بازارچه خیریه است.همون که پارسال تو هم توش بودی! کاش امسالم بودی می دیدمت من دلم واسه همتون تنگیده:تو ، جیران، مهسا...