یک شنبه ی دریایی

می روم تن می سپرم به سرمای آب و داغی آفتاب دریای شمال. تازه می شوم...

بر که می گردم یک لنگه ی صندلم نیست. همان صندلی که خیلی خوشگل بود، که خیلی دوستش داشتم، که کیوان هی می گفت چقدر خوشگل است و من هی می گفتم از ونزوئلا خریده ام. پیدا نشد که نشد!

و بعد راهپیمایی من بود با پای برهنه روی خیابان داغ!

/ 0 نظر / 11 بازدید