لبخند ها

خانومه رو با موهای سفید سفید و پوست چروکیده یک لحظه می بینم که تو ایستگاه منتظر تراموا نشسته. من با دوستم هستم و یک ریز داریم حرف می زنیم.

سوار ترواموای بعدی که می شم، یه خانومه با موهای سفید سفید و پوست چروکیده، با یه لبخند بزرگ، میاد کنارم می شینه. دقت که می کنم می بینم همونی بود که تو ایستگاه قبلی دیده بودم. شروع می کنه به هلندی باهام حرف زدن، همون جور که لبخند بزرگش سر جاشه. منم یه لبخندکی می زنم بهش. ادامه که می ده بهش می گم که هلندی بلد نیستم. باز لبخند بزرگ می زنه و اسم ایستگاهی که توش منتظر نشسته بود رو می گه! می فهمم که یعنی یادشه منم تو همون ایستگاه بودم. تا به خودم بیام داره پیاده می شه و همچنان یه چیزایی به هلندی می گه. حالا نوبت منه که یه لبخند بزرگ بهش بزنم، که یعنی منم شما رو یادم میاد.

/ 1 نظر / 10 بازدید
azadeh

بابا چه خون سردی من که اونجا نبودام. اما از همین جا دارم از کنجکاوی می‌میرم که چی‌ میخواسته بگه