روزنگار شلوغ اول هفته

دوشنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، جایزه ی گلدن گلوب جدایی نادر از سیمین:

خوشحالم. برای فرهادی و خانواده اش و دوستانش و تیمش و مردمش خوشحالم. فکر این که خبری ملتی را بعد از مدت ها شاد کرده خوشحالم می کند.

من: یک ناظر بیرونی که ته دلش کمی قند آب می شود. مثل وقتی اسپانیا قهرمان جام جهانی شد و برای اسپانیایی های خوشحال قند آب شد ته دلم. این جایزه مال من نیست. شادی اش، افتخارش، غرورش مال من نیست. مال مردهایی است که پدر پیرشان یک طرف است و زن و بچه شان یک طرف و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که آرزوهای شان یک طرف است و بچه شان طرف دیگر و دارند پاره می شوند. مال بچه هایی است که از راست و دروغ و درست و غلط هیچ نمی فهمند بس که پدر و مادر ها گیج شان می کنند و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که باید بچه ی توی شکم شان را مخفی کنند و جور شوهر بیکارشان را بکشند. مال مردهایی است که شرمنده ی خانواده شان می شوند. مال بچه هایی است که اگر خوشبخت باشند توی شکم مادرشان می میرند و هیچ وقت بیرون نمی آیند. این جایزه مال من نیست که همه چیز را گذاشتم یک طرف و خودم را طرف دیگر و البته که انتخابم معلوم است!

 

سه شنبه عصر، از سر کار می رسم، فیسبوک، دستگیری پرستو و مرضیه:

گریه می کنم. پشت هم می گویم لعنتی و گریه می کنم.

من: هیچ کدام را نمی شناسم. اسمشان را شنیده ام. وبلاگ رسولی را تازه شروع کرده بودم مرتب خواندن. نوشته هایش را دوست داشتم. جور ساده ی خوبی می نوشت. عکسش را گوشه ی مطالب روزنامه ایش دیده بودم. می توانستم تصور کنمش موقع نوشتن، موقع خوب جوری نوشتن. (حتا همین حالا هم هی می گویم لعنتی و اشک می ریزم)! رسولی از این آدم هاست که وجود خوبی دارد، که آدم حتا اگر نشناسدش احساس نزدیکی می کند با نوشته هایش. رسولی مال من است. می تواند دوست من باشد، همکلاسی من، بغل دستی ام روی صندلی سینما. من نمی توانم تصورش کنم توی زندان. لعنتی ها... من عصبانیم و دلم می خواهد مشت بکوبم به جایی.

 

چهار شنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، عکس گلشیفته:

شوکه می شوم. لبخند می زنم. چشم هایم می درخشد. "اینجا چه خبره!"

من: از گلشیفته هیچ وقت خوشم نیامده. از درخت گلابی بگیر، تا اسکار و همه ی چیزهای دیگر. این بار اما آدم دیگری است انگار. دلم می خواهد رو به رویم باشد، یک های فایو بزنم کف دستش که  "ایول". انگار بعد از مدت ها به هوای تازه رسیده ام و می توانم نفس بکشم. مثل اولین باری که از ایران خارج می شوی و با مانتو و روسری می روی توی دستشویی فرودگاه و با تاپ و شلوارک میایی بیرون. لبخند از گوشه ی لبم نمی رود، از آن لبخندهای شیطانی. این عکس مال من است، حس من است، و من تحسینش می کنم. نگویید "یک نفر لخت شده" و بس. من این بار برعکس همیشه که از هر جریانی جوی راه می افتد به موافقت و مخالفت و حالم به هم می خورد، از این جو لذت میبرم. من دلم می خواهد تک تک جمله ها در عکس العمل به این عکس را بشنوم. من دلم می خواهد اصلن آدم ها را با عکس العمل شان به این عکس بشناسم و عجیب که آدم ها چقدر قابل پیش بینی اند.

/ 8 نظر / 17 بازدید
corona

مطلبت عالی بود. از همه چیزش خوشم اومد. از هر سه بندش. همین حس ها را من هم داشتم.

Mani

ما میخونیم ... اگرم نظر نمینویسم! به خاطر اشکاییه که ... کلمه ها رو میشورن و میبرن موقع خوندن ! تو بنویس. .. نوشتنت خوبه !

Mani

در ضمن من آلمان نیستم ! اگر بودم غمی نداشتم ... مال این وی پی ان احمقه !

لی لی

عزیزم من خیلی درمورد ری اکشن خودم در رابطه با گلشیفته فکر کردم. من هم مثل تو ازش خوشم نمیمد و حتی گاهی فکر میکردم به درودیوار میزنه برای مطرح شدن و عجیب که اینجا هم همین حس را داشتم. دو سه روز به حس خودم بعد از دیدن عککسش فکر کردم و حالا تازه اومدم به نوشتن. جالب اینکه بعد از پست خودم اومدم اینجا مطلب ترو دیدم از زاویه دیگه. حالا نتیجه فکرم: وقتی دیدم حس ناخوشایندی داشته ام فکر کردم که ته ته ذهنم لابد شاید همچنان در سنت دست و پا میزنم. خوب که فکر کردم دیدم نه. این کار را اگر کسی دیگر میکرد، اگر همین گلشیفته با چشمان شادتری میکرد، لذتش را میبردم. حتی همان اول هم دلم خنک شد و دقیقن حس تاپ و شلوار در فرودگاه و رها شدن را داشتم. اما این یک جور بدیست چشمانش. در فیلم و در عکس. از اینکه کسی به چنان ورطه ای بیفتد که با ان چشمان مصیبت زده بیاد لخت بشه اذیتم میکنه. حالا بخاطر پول یا بازکردن راهش یا مطرح شدن یا هرچی. این نظر منه البته و شاید بازتاب این باشه که ازش خوشم نمیاد!

لی لی

در مورد ری اکشنها راست میگی تا حد زیادی بازتاب شخصیت طرف بود و قابل پیش بینی-هرچند واسه خودم پیش بینی نمیکردم که خوشم نیاد و تعجب کردم و همینه که میگم دو سه روز روش فکر کردم!_ اما منو خسته کرد کش دادنش

مهرنوش

eee? mano pishbini kon maryam :D

مریم

سلام فکر کنم شما همون مریم با مداد سبز هستین که من دیدگاهش رو تو کامنت های جیران میدوستم! خوب هستین؟! راستش چون دیدم گفتین از این جو لذت می برین و دلتون می خواد تک تک جمله ها و... حرفاتون رو دوباره نگم دیگه[نیشخند] بخاطر همین گفتم دعوتتون کنم بیاین مطلبم رو بخونین، و تک تک نظرهایی که دادن رو! فکر کنم خالی از لطف نباشه. من هم احساس شما رو دارم. راستش اولش خیلی بر می آشفتم که فحش میدادن. اما به قول آررش، بذار خالی بشن و خودشون رو بریزن رو دایره. [لبخند] از این حرکت بوی خوبی میاد.[لبخند]

مریم

سلام عزیزم.. دقیقا. هدف من هم از نوشتن همینه. مرسی از اومدنت. دیدن چند تا مث تو دلمو گرم میکنه. در مقابل افرادی مثه اون یارو که هر چی لایق خودش بوده به من و گلشیفته نسبت داده :( اما من هیچ برام مهم نیست. اگه برا دوستم مهم نبود هیچ مشکلی نداشتم. اما دوستم بهش بر خورده که به دوست دخترش این طور بگن... حق هم داره... خیلی بی ناموسن این آدمها....